یکی دیوانه ای استاد در کوی
جهانی خلق می رفتند هر سوی
فغان برداشت این دیوانه ناگاه
که از یک سوی باید رفت و یک راه
به هر سویی چرا باید دویدن
به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن
تویی با یک دل ای مسکین و صد یار
به یک دل چون توانی کرد صد کار؟
*****
با کسی هرگز نگویم درد دل
روح پاکت را نمی سازم کسل
آرزوی همزبانم می کشد
همزبانم نیست آنم می کشد
کرده پنهان در گلو غوغای خویش
مانده ام با نای پر آوای خویش
سوت وکورم , شوق و شورم مرده است
غم , نشاطم را به یغما برده است
عمر ما در کوچه های شب گذشت
زندگی یک دم به کام ما نگشت
بی تفاوت , بی هدف , بی آرزو
می روم در چاه تاریکی فرو
عاقبت یک شب نفس می گوید که : بس !
وز تپیدن باز می ماند نفس
باد سردی می وزد در باغ یاد
برگ خشکی می رود همراه باد !
"فریدون مشیری"
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: فریدون مشیری




















